دوست داشتم یک روزم که شده یک غول گنده می شدم، که بتونم انتقام از این همه آدم گنده بگیرم.
الان یک دختر 40 کیلویی ام که یک متر و نیم قدمه و همه در همه جا، راحت می تونن بهم زور بگم.
آدمهایی که حق دیگران رو رعایت نمی کنند...
.
چند وقت پیش با زیر گروه 500 دانشگاه سوره قبول شدم.
بماند که خانم با رتبه 15.000 و خرده ای که سهمیه زیر 40 درصد داشت ،با زور همون کلاسی میشینه که من باید بشینم. یعنی پدر این خانم لوس، رفته جبهه، یک جوش زده شده جانباز زیر 40 درصد!!!
ما رو گزینش کردند، یعنی پرسیدند که راهپیمایی میری و قرآن می خونی ومراسم مذهبی میری یا نه....
قرار شد جواب گزینش نهایتا، تا دو هفته بعد رو سایت سنجش بیاید.
من هر روز به سایت سر می زدم و خبری نبود. چند بار هم به دانشگاه زنگ زدم و بهم گفتند که ما هم مثل شما!! از کجا یدونیم! آخرین بار که زنگ زدم پریروز بود و همین جواب رو گرفتم.
دیروز که خیلی مشکوک بودم رفتم دانشگاه. بهم گفتند که یک هفته است که ثبت نام شروع شده !
خانمه گفت فردا صبح مدارکت رو بیار. لذت بردم از سیستم پاسخگویی و روابط عمومی...
امروز رفتم ثبت نام که باز دانشجو بشوم. نمی دونم این بار دیگه چرا...
.
اصلا من یه آدم لامذهب، به تو چه؟
.
.
امروز صبح٫ سوار کار آبی فام را تمام کردم. آخر کتاب فرانتس مارک و آگوست ماکه داوطلبانه برای جنگ جهانی دوم رفتند. هردو هم کشته شدند٫ ماکه در ۲۶ سالگی و مارک در دهه ۳۰ زندگیش...
پل کله وقتی مارک را با لباس نظامی دید٫ با اسلحه و شمشیر٫ به کاندینسکی نوشت که: اون آدم که دیدم دیگه مارک نبود...
.
از جنگ بدم میاد. آخرین سالهای جنگ به دنیا آمدم. یعنی هیچی ندیدم و یادم نیست.
اما همیشه فکر میکردم که آدمها چرا جنگ میکنند٫ چرا به حق خودشان قانع نیستن٫ به مرزهای خودشان...
.
جنگ یعنی یک آدم ابله کلی آدم را بیچاره میکنه...
یک ابله مثل هیتلر٫ صدام٫ چنگیز مغول٫ نادر افشار...
.
۵ ٫ ۶ سال پیش حدود ۲ سال تو پرشین بلاگ مینوشتم٫ کلا ۱۰۰ تا کامنت هم نداشتم.
دیروز واسه اولین پست اینجا چند نفر تحویلم گرفتند. دستشون درد نکنه...
.
صبح روی یک قسمتی از کوه سایه بود٫ اما هیچ ابری اون بالا نبود...!
.
تنهام
سعی میکنم ارتباط برقرار کنم دوست پیدا کنم اما گند میزنم...
هیچ استعداد و جاذبهای تو ارتباط ندارم...
سرد٫ یخ...
منزوی...
دو تا دوست داشتم که اونا هم از دست دادم.
یکی بیخیال همه شد٫ منم جز همه...
یکی هم من دارم آزار میدهم و اون هم به زودی میپره...
با درخت و کوه و کتاب هم که نمیشه حرف زد و تو هوای ابری بیرون رفت و تو رستوران غذا خورد...
رفیق هام اینها هستند دیگه. درخت٫ کوه٫ کتاب٫ پی سی٫ ابر...
.
زندگی گند روزمره...
باز فردا صبح کار٫ تاکسی و اتوبوس و این همه آدم غریبه و جدی
که اخم میکنند و نمیخندند.
آدم هایی که به اشتباه خودشان نمی خندند.
آدم هایی که حواسشون به بدن درخت ها نیست. به آدم برفی پشت ویترین مغازه...
.
من تنهام
کاش دوستم مثل قبل بود
.
هذیان امشب. تمام.
به نام خدا
تودنیای مدرن الان که ماشین اختراع شده ٫کسی وقت گوش کردن به حرف های منو نداره.
من هم اگر حرف نزنم می میرم.
این بلاگ میشه جایی تا من نمیرم.